عاشقانه...
بده جامی تو از صهبای وصلت که خواهان توام من تا که هستم
قسم خوردی که دلدار تو هستم به هر جایی طرفدار تو هستم
و لیکن تا که چشم دل گشودم بدیدم من گرفتار تو هستم
بمن گفتی که سر مست تو هستم با لطاف تو پابست تو هستم
ولی از خواب غفلت تا که جستم بدیدم آلت دست تو هستم
خوش آن روزی که در بزمت نشستم ز غوغای زمان یک لحظه رستم
بیا پیوسته با من مهربان باش که مهرت را به جان خویش بستم
من از عشقت دل از عالم گسستم فقط دل را به سودای تو بستم
تو هم آنگونه دل از من ربودی که تا کردی تو آخر ور شکستم
من از صهبای عشقت مست مستم مطیع امر بی چون تو هستم
چو غیر از تو مرا فرماندهی نیست تو را از جان و از دل میپرستم